جمعه ۱۵ دی ۰۲ | ۱۴:۲۷ ۲۳ بازديد
بابا گفت : ما یک بچه جدید داریم و امروز به خانه می آید.
من توپ و چوبم را و همه بازی های مورد علاقه ام را بیرون آوردم که به بچه نشان بدهم.
من کتاب عکس مورد علاقه ام را پیداکردم و آن را با صدای بلند برای بچه خواندم.
اما بچه جدید هیچ توجهی به من نمی کرد.
او خیلی گریه کرد… حتی وقتی من بهترین جوکم را برایش گفتم.
من بامزه ترین شکلک را برایش درآوردم و او بلندتر گریه کرد.
من سعی کردم که لباس به تنش کنم اما او خیلی تکان می خورد و خیلی نرم بود.
و گاهی اوقات او بوی جالبی میداد و مامان مجبور بود که عوضش بکنه.
پس با یک بچه جدید چه کاری می توان انجام داد؟
مامان گفت : ما میتونیم او را درآغوش بگیریم.
… و او را تاب بدیم تا بخوابه.
ما می تونیم شکمش رو غلغلک بدیم تا او را بخندانیم.
و میتونیم به او جغجغه بدیم تا با آن بازی کند.
من می تونم انگشتم را به او بدم تا بگیرتش
… و اجازه بدم که دماغم را فشار بده.
من میتونم او را به پیاده روی ببرم و او را به دوستانم نشون بدم.
دوستانم فکرمیکنند که من خیلی خوش شانس هستم
بچه جدید
دومین مطلب آزمایشی من
اولین مطالب آزمایشی من